دلنوشته
جمعه 12 مهر 1398 ساعت 15:06 | نویسنده این مطلب : مسافر محسن | ( نظرات )

 به نام خالق زیباییها 

چه زیباست؛ غوطه‌ور شدن در عشق

دل نوشته ای به قلم مرزبان نمایندگی شیخ بهایی مسافر محسن

 

 اینجا خدمت را با کیمیای عشق آمیخته‌اند و از آن شرابی ساخته‌اند که هر کس آن را بنوشد و طعم گوارای آن را تجربه کند تا همیشه تشنه آن می‌ماند و هر چه بنوشد تشنه‌تر می‌شود. واژه‌ها در بیان لذت خدمت در این مکان عاجزند و زبان قاصر.

و چه زیباست؛ غوطه‌ور شدن در عشق، گفتگو با گل‌های آپارتمانی پشت پنجره اتاق چه لذتی دارد.
صدای کبوتران یا کریم و گنجشک‌ها را قبل از طلوع شنیده‌ای؟ چه آهنگ زیبایی است.
وقتی صدای نغمه بلبل با صدای آبشار و یا صدای مرغ دریایی با صدای موج دریا در هم می‌پیچد و زیباترین سمفونی دنیا را می‌نوازد. چه حس غریب اما نه  آشنایی است، به گمانم من این حس را جایی جاگذاشته بودم، درگذشته دور، شاید خود من جامانده بود.
آه خدایا؛ چقدر فاصله است بین نگاه یک انسان در عمق تاریکی در یک زندان نامرئی تا اوج پرواز و نور؛ چه تفاوتی است بین خیانت و خدمت. صدایش را شنیدم، بویش را حس کردم، در دستانم آن را لمس کردم. با تمام ذرات وجودم.
همه، من را صدا می‌زدند. من را طلب می‌کردند،از ماهی تنگ بلور سفره هفت‌سین مادربزرگ تا درخشش ستاره‌های آسمان. از  گلبرگ گل محمدی تا درخت کاج همسایه، از طعم گردوی تازه پاییزی سر سفره صبحانه در کنار خانواده تا طعم شیرین میوه‌های خنک تابستانی. از صدای دختر نازدانه پشت تلفن که می‌گفت بابایی! پس کی می‌آیی خانه؟ تا سکوت محض نیمه‌های شب، هنگامی‌که دزدکی و یواشکی به خانه‌بر می‌گشت تا مبادا کسی بیدار شود و دعواهای شبانه و ... . تمام ذرات  هستی هم‌صدا و هم‌نوا برای نجات من فریاد می‌کشیدند و من را به دیدار معشوق می‌خواندند؛ اما «من» نه می‌شنید نه می‌دید و نه حس می‌کرد. چون جایی جامانده بود.
تمام کالبدش یخ‌زده بود. آب را گل می‌کرد و حواسش به کبوتران پایین رودخانه نبود. چقدر زشت است! پرتاب زباله از داخل ماشین به بیرون. ؛ اما نه این «من» نبود که این‌چنین عمل می‌کرد. «من» جایی جامانده بود، درگذشته دور، در چنگ اهریمن. اهریمن با سلاح جادوی هفت‌رنگ خود ،من را در یک زندان نامرئی اسیر خودساخته بود. از تمام خوردنی‌ها فقط آب‌پرتقال سهم من بود.
باید او را پس می‌گرفتم. تمام هستی «من» را می‌طلبید.
تاریکی سرتاسر من را احاطه کرده بود تا اینکه بعد از گذشت چند سال تجربه تاریکی در زندان، اذن صادر شد و مشیت الهی و تقدیر من در یک نقطه به هم رسیدند و از این نقطه نوری تابید بر پیکر نحیف و یخ‌زده من. «من» تکانی خورد و به سمت نور چرخید و بعد از این چرخش و با حرکت به سمت نور، لحظه‌به‌لحظه قوت گرفت و جانی دوباره ... کمی جلوتر دستی مقدس و آسمانی به یاری من آمد. با آغوشی باز و مهربان‌. من را به مکانی مقدس و امن هدایت کرد. مکانی که تاکنون بیشتر در تصورات من می‌گنجید نه در دنیای واقعی. بیشتر به یک خواب شبیه بود. خوابی که در آن «من» از یک دریچه در داخل سیاهی زندان به‌یک‌باره وارد باغی زیبا و سرسبز می‌شد. در این مکان مقدس احساس آرامش عمیقی به من دست داد. اینجا هیچ سخن لغو و بیهوده‌ای نبود. عشق بود و عشق. آموزش بود و خدمت و بازهم عشق. تمثیلی از بهشت. حسی که با هیچ واژه‌ای نمی‌توان نوشت. عشق بود و عشق ... «من» خسته و ناتوان دستش را دراز کرد و کمک خواست. مردی دست من را گرفت! نامش راهنما بود. چه واژه زیبایی. یک یار واقعی که تمام عمر، «من» از داشتنش محروم بود. «من»  تمام عمر دروغ دیده بود و فریب و خیانت. زشتی و سردی و حماقت؛ اما اینجا همه‌چیز فرق داشت. عدالت بود و معرفت و عمل سالم. اینجا کنگره بود. مکانی که از یک‌سو  ریشه در زمین داشت و از سویی دیگر به آسمان وصل بود. اینجا همه اعضا با یک بغل عشق و محبت به هم سلام می‌گفتند. آه خدایا خوابم یا بیدارم. در این دنیا که مردانش عصا از کور می‌دزدند و برادر، نانی در سفره خالی برادر نمی‌گذارد مگر می‌شود که کسی رایگان و بدون چشم‌داشت به دیگران خدمت کند؟ اینجا همه‌چیز فرق دارد. گویی واژه‌ها تعریف دیگری دارند. اینجا خدمت را با کیمیای عشق آمیخته‌اند و از آن شرابی ساخته‌اند که هر کس آن را بنوشد و طعم گوارای آن را تجربه کند تا همیشه تشنه آن می‌ماند و هر چه بنوشد تشنه‌تر می‌شود. واژه‌ها در بیان لذت خدمت در این مکان عاجزند و زبان قاصر.
معبود من؛ میدانم که تمام عمر را به جهل و نادانی تباه کردم و فرصت‌ها را نابود، اما با همه قصوری که از من دیدی باز منتظر بودی تا شاید دستم به سمت تو دراز شود و با شوق دستم را بگیری؛ و امروز روزی است که تو دست مرا گرفتی و هدایتم کردی به این مکان مقدس. با کدامین واژه و چگونه شکر تو را بجای آورم که نعمتت را بر من تمام کردی و فرصت خدمتگزاری در کنگره به من عطا کردی. خدمت در جایگاهی مقدس و در مکانی مقدس در کنار بهترین‌های روزگارم.

از دست و زبان که برآید           کز عهده شکرش به درآید.

و اما تو ای پاک‌ترین و عاشق‌ترین و مهربان‌ترینم. تویی که همنام مولایم حسین بودی و برخلاف دیگرانی که فقط از تشنگی و مصیبت‌های حسین برایم می‌گفتند از راه حسین برایم گفتی. از عشق حسین برایم گفتی و عاشقی را نشانمان دادی و از خود بیخودمان کردی. تویی که از خودت و هر آنچه داشتی گذشتی تا از شراب عشقی که چشیدی، جرعه‌جرعه در کام تشنگان و در راه ماندگان هم بریزی و سیرابشان کنی. این تو بودی که افق نگاهمان را که در چهاردیواری خور و خواب و خشم و شهوت محدود و محصور بود در پهنای گیتی و تا آن‌سوی آسمان‌ها گستراندی و با نور معرفت چشمانمان را بینا کردی. این تو بودی که مسیر را نشانه‌گذاری کردی و نگهبانمان بودی تا به مقصد برسیم.

تو را چگونه سپاس گویم که اگر تمام وجودم و تمام داراییم را در راه مقدسی که تو نشانم دادی فدا کنم قطره‌ای است در مقابل دریای عشقی که تو نثارمان کردی. تو را سپاس 

تقدیم به راهنمای بزرگوارم علی آقا جمالی که آرامش و حال خوب امروزم را مدیون آموزش ایشان هستم .

با احترام 

مرزبان نمایندگی شیخ بهایی

مسافر محسن



مرتبط با: مقالات و دل نوشته ها،

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
دوشنبه 15 مهر 1398 12:32
با سلام خدا قوت وخسته نباشی به همه خدمت گذارهای کنگره مخصوصا خدمت برادر هم لژیونی محسن عزیز که واقعا با این دل نوشته دل روح روان من را چنگ زد وکمی ماها روبردبه گذشته ویاد حال اون روزها که اصلا حس تکان خوردن نداشتیم و از اولین روز وار شدن به کنگره وحال الان ماها را همه خاطرات چه خوب وچه بد طلایی کرد
محسن عزیز امیدوارم درهمه لحظات زندگی تن سالم زندگی اروم شاد داشته باشی
دوشنبه 15 مهر 1398 09:17
سلام ارادتمندم بسیار دل نوشته زیبایی بود بطوری که مرادراینراستایی که قدم برداشتم امیدوارتر عاشقتر ومصممترازگذشته کرد چخوب کنگره۶۰را توصیف کرده اید براستی جای بهترازاینجاپیدا نمیشود امید که من هم بتوانم جایگاه شما را لمس کنم. برای شما محسن عزیز بهترینها راارزو میکنم و امیدوارم شمارادرجایگاههای بالاتری ببینم که میدانم سزاوار آن هستید یاعلی
مسافر ارش دوشنبه 15 مهر 1398 06:03
سلام ودرود محسن عزیز چه حس زیبایی بسیار دلنوشته قشنگی بود .ممنون
همسفر مهین اسیستانت شعبه دوشنبه 15 مهر 1398 01:13
سخن کز دل براید لاجرم بر دل نشیند
اقامحسن بزرگوار بسیار زیبا ودلنشین سعی کردید با کلمات احساس خودتون را بیان کنید اما میدانم درک این حس چشیدنی ست نه گفتنی ....و خدا را شکر که توان حس این زیباییها را خداوند نصیب شما وهمسفر مهربانتون کرده و امیدوارم درتمام مراحل زندگی پیروز ودرکنگره همواره خدمت گزار صادق باشید هفته مرزبانی برشما مبارک وبرای تمام خدماتی که برای گروه خانواده انجام دادید سپاسگزارم
همسفر مریم لژیون نهم شعبه فردوسی مشهد یکشنبه 14 مهر 1398 17:49
ضمن تبریک خدمت تمامی اسیستانت ها و ایجنت ها و مرزبانها و حافظین کنگره
بسیار عالی و زیبا بود امیدوارم شما در زندگی و کنگره جایگاههای بالاتری کسب کنید و باعث آرامش خود و خانواده تان شوید
آذر همسفر ابراهیم یکشنبه 14 مهر 1398 17:02
خدا قوت مسافر محسن مرزبان محترم و زحمت کش شعبه هفته مرزبان را به شما و همسرتان همسفر رویا تبریک و شاد باش میگویم و از زحمات شما بسیار سپاسگزارم
مسافر محسن نیکان یکشنبه 14 مهر 1398 15:02
سلام وخداقوت خدمت برادرعزیزم بسیارزیبانوشتی وای کاش بتوانم وارزومیکنم این جایگاههاراتجربه کنم وبرای شماهم ارزوی شادی وسلامتی وکایابی دارم
مهدی ل12 یکشنبه 14 مهر 1398 14:26
خدا قوت اقا محسن دلونشته ای زیبایی از خود به یادگار گذاشتی
علی جمالی یکشنبه 14 مهر 1398 13:15
سلام محسن عزیز چه زیبا حس خود را بیان کردی آنچه باور است محبت است و آنچه نیست ظروف تهی است
از حس رضایت مندی درونیت پر واضح است که خدمت خود در جایگاه مرزبانی را بخوبی انجام دادهای شکر شکر شکر
اما پایان هر نقطه سر آغاز خط دیگریست
موفق باشید
داود ل20 شنبه 13 مهر 1398 18:20
خدا مرحم تمام دردهاست ؛
هر چه عمق خراشهای وجودت بیشتر باشد
خدا برای پر کردن آن بیشتر در وجودت جای می گیرد
آقا محسن عزیز شما را صمیمانه دوست دارم هرچند خدمات شما وصف ناپذیر است
ولی تنها می توانم برای شما از خداوند بهترینها را آرزو کنم.
مسافر حسن شنبه 13 مهر 1398 15:33
سلام و درود بر تمامی خدمت گزاران کنگره بخصوص مرزبانان محترم
محسن عزیز
چه بسیار زیبا عشق را وصف کردید بسیار بسیار خوشحال و شکرگزار خداوند هستم بخاطر داشتن دوستانی مثل شما برای شما و خانواده خدمت گزارتان آرزوی سلامتی سعادت و ثروت دارم
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات