دلنوشته همسفران
یکشنبه 21 آبان 1396 ساعت 16:14 | نویسنده این مطلب : همسفر فخری | ( نظرات )

به نام قدرت مطلق الله

از حنظل تا  رطب

دل نوشته‌ای به قلم هم‌سفر فرزانه


خودخواهی و منیت من، حرف‌های مسموم دیگران روان مرا هم مسموم کرده بود به‌خصوص که همسرم رفتارهای بدی از خود نشان می‌داد حالا حنظلی که کاشته بودم کم‌کم از صورت یک نهال به شکل یک درخت درآمده بود و من ناخواسته با رفتار خود به آن آب می‌دادم و آن را تقویت می‌کردم.


تابستان سال 63 جوان مسافری به منزل ما آمد که در مسیر زندگی مرا هم‌سفر خود کرد. ما در کودکی چندین بار یکدیگر را ملاقات کرده بودیم و حالا بعد از گذشت چندین سال سرنوشت٬ ما را سر راه هم قرار داده بود. باوجود بعضی مخالفت‌ها٬ همسرم اصرار زیادی برای ازدواج با من داشت، اما من کمترین علاقه‌ای به او نداشتم و چون فقط می‌خواستم از شر دعواهای پی‌درپی پدر و مادرم و همین‌طور از محیط زندگی‌ام خلاص شوم با این ازدواج موافقت کردم٬ همان موقع بدون اینکه بدانم حنطل کوچکی را کاشتم.

در دوران نامزدی متوجه شدم که روحیات ما باهم سازگار نیست با بی‌اعتنایی و نیش و کنایه سعی در طرد شدن نامزدم داشتم٬ جواب نامه‌هایش را نمی‌دادم٬ چندین ماه از او بی‌خبر بودم و مرتباً از خانواده‌ام درخواست می‌کردم که نامزدی ما را به هم بزنند چون او دیگر نامه‌ای نمی‌فرستاد، اما مادرم به‌هیچ‌عنوان قبول نمی‌کرد و می‌گفت خودت قبول کردی و حالا من اجازه این بدعهدی را به تو نمی‌دهم تا زمانی که او درخواست جدا شدن از تو را نکرده تو نمی‌توانی این کار را انجام بدهی.

به هر ترتیب بود ما پس از سه سال نامزدی ازدواج کردیم. هم‌زمان با پایان جنگ ایران و عراق بود که فرزند اولم به دنیا آمد و من از همسرم خواستم که برای خدمت سربازی که نیمه‌کاره گذاشته بود٬ اقدام کند. او موافقت کرد من به خانه پدرم رفتم و دو سال زندگی بسیار سخت و رنج‌آوری را گذراندم. خانواده‌ام با همسرم و همسرم با خانواده‌ام کنار نمی‌آمدند. بدرفتاری، کم‌محلی، نیش و کنایه خانواده‌ام و دخالت اطرافیان باعث دلخوری میان آن‌ها شد.

زندگی ما در وضعیت بحرانی قرارگرفته بود خانواده‌ام او را درک نمی‌کردند و او هم مرتباً لجاجت می‌کرد. همسرم کم سن و سال بود و در بیست‌سالگی پدر شده بود داشتن زن و فرزند و خدمت سربازی و بی‌بضاعتی مالی او را در موقعیت سختی قرار داده بود تنها راه درآمد ما حقوق مختصری بود که به سربازها می‌دادند. پس از پایان دوره خدمت سربازی من از خانه پدرم رفتم و همسرم از یکی از اقوام دور خانه‌ای اجاره کرد.

با دست‌خالی و باوجود دو فرزند خردسال٬ زندگی را دوباره شروع کردیم. چند روز بعد برای او کاری پیدا شد و سرکار رفت. زندگی ما کم‌کم داشت٬ روال عادی به خودش می‌گرفت که رفت‌وآمدهای بیش‌ازحد فامیل آسایش من و فرزندانم را سلب کرده بود و من به خاطر علاقهٔ زیاد به خانواده و فامیل نمی‌توانستم به آن‌ها بگویم این‌قدر مزاحم ما نشوند چون می‌ترسیدم فامیل از من دلگیر شوند و مرا سرزنش کنند به‌خصوص که دل‌بستگی چندانی هم به همسرم نداشتم. هر وقت به همسرم محبت می‌کردم یا با لحن مهربان با او حرف می‌زدم٬ بلافاصله انتظار داشتم که او هم‌تغییر کند و معنای محبت من این بود که باید به حرف من گوش بدهد و بدون چون‌وچرا هر کاری که از او می‌خواهم انجام بدهد و بدون اجازهٔ من آب هم نخورد.

خودخواهی و منیت من، حرف‌های مسموم دیگران روان مرا هم مسموم کرده بود به‌خصوص که همسرم رفتارهای بدی از خود نشان می‌داد. حالا حنظلی که کاشته بودم کم‌کم از صورت یک نهال به شکل یک درخت درآمده بود و من ناخواسته با رفتار خود به آن آب می‌دادم و آن را تقویت می‌کردم. پس از چند سال من در خانه کاری برای خودم دست‌وپا کردم٬ دیگر دستم در جیب خودم بود٬ سرگرم کار وزندگی بودم و از همسرم غافل شده بودم. او هم برای خودش دوستانی دست‌وپا کرده بود که از این تنهایی نجات پیدا کند اما آن‌ها دوستانی مصرف‌کننده بودند. او که از نوجوانی مواد را به‌صورت تفریحی استفاده کرده بود روزبه‌روز به دوستان معتادش نزدیک‌تر شده بود٬ به‌طوری‌که پس از چندی به یک معتاد حرفه‌ای تبدیل شد.

ازدواج بدون عشق و محبت، بدون پی بردن به اخلاق طرف مقابل و از روی رؤیاهای بی‌اساس٬ مرا به وادی پشیمانی برد. دیگر به همسرم اعتمادی نداشتم٬ ذره‌ای به او محبت نمی‌کردم٬ وجود او در خانه برایم غیرقابل‌تحمل شده بود. من دربسته در اختیار نیروهای شیطانی قرارگرفته بودم. اصرار به جدایی داشتم٬ روان من بیمار شده بود٬ همسر و خانواده‌ام را صد در صد مقصر مشکلاتم می‌دانستم و خودم را بی‌گناه قلمداد می‌کردم تا اینکه یک روز دخترم گریه‌کنان از مدرسه به خانه آمد و با صدای بلند شروع به گریه کرد و گفت کسی به او گفته که پدر و مادرت می‌خواهند از هم جدا شوند٬ فرزندم بسیار پریشان و عصبی شده بود٬ هیچ‌وقت او را این‌طور ندیده بودم٬ تعجب کرده بودم به هر روشی خواستم او را آرام کنم او راضی نمی‌شد و با صدای بلند اشک می‌ریخت. دلم به‌شدت سوخت برای اینکه او را آرام کنم٬ گفتم: من با پدرت آشتی می‌کنم و او آرام شد.

 تا شب با خودم کلنجار رفتم از طرفی به فرزندم قول داده بودم و از طرفی نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم. بعد از چند لحظه‌ای تصمیم گرفتم، گوشی تلفن را برداشتم به برادرشوهرم زنگ زدم و به او گفتم که به همسرم بگوید پیش ما برگردد با خود٬ عهدی بستم که هرگز همسرم را در هیچ شرایطی رها نکنم و اجازه ندهم که فرزندانم بدون پدر بشوند.

 فردای آن روز همسرم در خانه کنار من و فرزندانم بود قرار گذاشتیم تمام ناراحتی‌ها را کنار بگذاریم و از نو شروع کنیم اما با یک مصرف‌کنندهٔ بیمار٬ کار ساده‌ای نبود. روزها می‌گذشت و من خرج خانه را درمی‌آوردم. فرزند سوم ما در راه بود و همسرم به خاطر مواد در زندان به سر می‌برد با هزار بدبختی و فلاکت از زندان بیرون آمد و پس از چندی سرکار رفت اما دوباره کار را رها کرد و به دنبال پیدا کردن گنج٬ ماه‌ها و ماه‌ها به همه‌جا سفر کرد. من سرگرم بزرگ کردن بچه‌ها بودم و کار می‌کردم  تا به عهد خود وفادار باشم اما او هرروز با تخریب بیشتری به خانه می‌آمد.

 درخواست قلبی من از خداوند و محبتم به خانواده جواب داد و یک روز یکی از دوستان قدیمی‌اش کار خوبی برای او در جزیره لاوان پیدا کرد. او در این سفر به علت دریازدگی نتوانسته بود مواد مصرف کند و یک سال و نیم مواد مصرف نکرد اما از همان روزهای اول از مشروبات الکلی استفاده می‌کرد به‌طوری‌که همیشه شیشهٔ مشروبش کنارش بود و پس‌ازآن دوباره به مواد روی آورد و کارش را از دست داد و دوباره زندگی ما نابسامان شد چند سال با رنج و محنت زندگی مشترک را حفظ کردیم.

برای همسرم ناراحت بودم باوجود اعتیادش او را دوست داشتم از اینکه خدای‌نکرده او را از دست بدهم مرا افسرده و غمگین می‌کرد. خود را به هر دری می‌زدم که او را نجات بدهم اما گویی هیچ راهی پیدا نمی‌شد اما همیشه یک نوری، گرمی‌بخش قلب من بود٬ شاید نور پیمانی بود که با خود و خدای خود بسته بودم٬ شاید نور عشقی که نسبت به همسر و فرزندانم داشتم٬ شاید نور ایمان به خداوندی که جلودار واقعی است و راه‌ها را به ما می‌نمایاند٬ هرچه بود نمی‌گذاشت همسرم را رها کنم.

 پس از چندین سال اعتیاد او مصرف‌کنندهٔ شیشه شد که سخت‌ترین دوران زندگی ما بود اما بار دیگر معجزه و اذن خداوند شامل حال ما شد و قدرت مطلق به خاطر عشق و ایمان، امید و خواست قوی که داشتیم یاری‌مان کرد تا از گذرگاه‌های سخت عبور کنیم و راه کنگره را به ما نشان داد. نسیم دلنواز و معطر کنگره مشام ما را نوازش داد و ازآن‌پس درخت نخلی که کاشته بودم رطب‌های شیرین و گوارا می‌دهد همسرم درمان شد و خانواده به آرامش رسید حالا همه افراد خانواده به آن نخل آب و قوت می‌بخشند و متعلق به همه خانواده است.

پیام آسمانی در کتاب عشق می‌فرماید: «و آنگاه بذر نیکو بکار و یا تخم و دانهٔ باارزش، هم قوت کافی و هم سایبان‌هایتان برافراشته خواهد شد پس آن کنید که فرمان است». در پایان با تشکر از مهندس دژاکام اُسوهٔ محبت سرکار خانم آنی اُسوهٔ صبر و آقای امین و تمامی عزیزانی که در راه عشق و محبت بی‌هیچ چشمداشتی خدمت صادقانه انجام می‌دهند و همچنین تشکر و سپاس از راهنمای عزیزم خانم سارا که به من درس زیستن و خوب زیستن را آموختند. «صفت گذشته در انسان صادق نیست چون جاری است»

با احترام هم‌سفر فرزانه از لژیون دوم

تایپ: هم‌سفر فخری

 

مرتبط با: مقالات و دل نوشته ها،

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
همسفر زهرا.لژیون دوم یکشنبه 10 شهریور 1398 11:26
خانم فرزانه عزیزم خداقوت
بسیار برایتان خوشحال هستم.وقتی قلم در دستانتان میگیرید هر چه در دل دارید بر روی کاغذ می آورید برای همین است ک همیشه حرفهایتان ب دل نشین است
همیشه شاد و سلامت باشید انشاالله
اکرم سه شنبه 23 آبان 1396 22:12
به به چه بیان زیبایی خداقوت خانم فرزانه عزیز موفقیتتون گوارای وجودتون.خانم فخری عزیزعاشق اون متانتتون هستم خداقوت
همسفرفاطمه سه شنبه 23 آبان 1396 18:57
دلنوشته بسیاااارزیبایی بود خانم فرزانه عزیزم شماجواب عشق ومحبت خودراگرفتیدبهترینهارو برای شماوخانواده محترمتان آرزومندم.
خداقوت خدمت خانم فخریعزیز
همسفر افسانه سه شنبه 23 آبان 1396 14:49
خدا قوت خدمت کمک راهنمای محترم خانم فخری وهمسفر محترم خانم فرزانه عزیز.آفرین بر قلم زیبایتان خدارا شکر .گوارای وجودتان طعم شیرین رهایی وکمک راهنما شدنتان .
سه شنبه 23 آبان 1396 09:10
سلام فراوان خدمت خانم فرزانه عزیز .دلنوشته بسیار زیبا ودلنشین بود.واقعا تحت تأثیر قرار گرفتم.
سه شنبه 23 آبان 1396 09:08
سلام فراوان خدمت خانم فرزانه عزیز دلنوشته بسیار زیبا ودلنشین بود.واقعا تحت تأثیر قرار گرفتم.
همسفر مانا دوشنبه 22 آبان 1396 22:13
خانم فرزانه عزیز واقعا عالی بود .علت این همه عشق که به کنگره را دارید رادر دلنوشتتون پیدا کردم.
بهترین ها را برایتان آرزومندم.
همسفر سارا دوشنبه 22 آبان 1396 13:22
بسیار عالی، دلنشین و تاثیرگذار بود
آفرین به قلم زیبا و توانای شما خانم فرزانه عزیزم که هر آنچه در درونتان متبلور شده را به این زیبایی انعکاس می دهد
خداقوت و سپاس از این همه تلاش و پویایی، بابت تغییر نگاه شما به زندگی بسیار خوشحالم و خداوند را شاکرم.امیدوارم بیش از پیش در مسیر زندگی موفق و موید باشید..
خانم فخری عزیزم خداقوت و سپاس فراوان..
جاودانه باشید..
همسفر مریم یکشنبه 21 آبان 1396 20:21
سلام،دل نوشته ای زیبای بود انشاالله خانم فرزانه همیشه موفق باشید همچنین تشکر از خانم فخری
یکشنبه 21 آبان 1396 16:55
با تشکر از خانم فرزانه عزیز بسیار زیبا و آموزنده بود لذت بردم به امید موفقیت روز افزون شما
همچنین تشکر از خانم فخری عزیز
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic